تبليغاتX
تنها ترین شاپرک
تنها ترین شاپرک

تنها خدا بودو مادرم

شاهد آن روزها

 

 به مرگ می گو يم  هوووووووووراا

وقتی برا يم  دست تکان می دهد

 

اين دشت مرا صدا می زند

و من برای تو

با ناخن های کوتاه و صورتی نحيف

شعر می سرا يم

 

با د يواری که توی مغزم کشيده ام

خودم می توانم جنگ را حدس بزنم

 

من هر شب بغض توی گلوی جنگ می کارم

با لالائی که مادر برا ی گيسوانم می خواند

 

باور کن

حتما نبا يد بهار بيا يد

تا بابونه ها پشت د يوار قد علم کنند

راه خانه ی ما را آب بگيرد و گلوی تو را باران!؟

 

از قبا يلی که رگبار می آورند  بپرس ...

 

لابد

من پشت گام های تو قد کشيده ام

که دست ها يم هر شب بی تابی  خدا را می کند

 

* ** ** *

دلم گرفته

چقدر هوای خانه ی شما ابر يست...

 

 

شاپرک

تابستان 87

 

پ.ن

يه آغوش بــــــــاز ميل  دارم

 

 



نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت

|+|

http://shaparak-kocholo.blogfa.com