تنها ترین شاپرک |
|
به نام خدا بود و بعد...مادرم ( وقتی جنگ شد همه خواب بودند ) « شب دوم » بیشتر شبیح مردی که در یک اتاق متولد شد چارچوب ذهنش زباله دانی که هر روز پُر بود از خاکروبه های مدادی که عمرش دست ِ یک زن پای دیوارهای رنگ پریده ای که گویا سالهاست کسی رنگ زندگی بر آن نپاشیده همین... ..... حالا می توانم از چشم هایت پل بسازم بروم سراغ ماهی هائی که وقتی بمباران شد موج هم به دریا چنان نکوبید که در خانه ی ما را زدند .. اصلا کمر قافله را می بندم به آبی که اروند نرسیده خشک شد تا بغلی که در آغوشت جا نمی شود جار می زنم که نباشم بهتر ... من دلم هوای رطب های بازار می کند که مگس امانی ندارد برایش ..ندارد اصلا هوای کسی شعر هایم را رد می کند تا دریا دلش را به من بکوبد مثل دری که دراین آستین جا شد من با خوردن ماهی شیمیائی شدم یا تو دهانت طعم انفجا رمی داد ؟. " دم دم های صبح دلم برایت تنگ می شود " وقتی گرگ از خیال میش در می آید و خورشید از خجالت ماهی های لب شط از خیالت تا یک سال در آمدم بس نیست؟ شاید باید از نخل هائی که رطب نمی زایند و سَر ، به گریبان دارند بالا بروم تا فتح نیل را زنده کنم تو از جنگ انتظارش را به رُخم بکشی ومن یک دل سیرببینمت را ... تا خرخر سینه ای که نفس برایم ندارد باور کن.. همیشه خاطرات تا چله ماه سر می گیرند وقتی کودکی ام را دوره می کنی آخرین ستاره هم شهاب می شود حالا هق هق های این ساعت کافی است تا اشکم را پای روزنامه ای مچاله کنم و بریزم پشت مسافری که... روزی نمی آید !!! به قلم شاپرک پائیز 86 پ.ن ((شب را به ستارهایت تقدیم می کنم ، مرد قبیله !!! )) نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خدا بود و بعد ...مادرم سلام مرد با پای پیاد ه هم تا آخر این متن هستم حتی اگر به سرم بزند که عاشقت باشم شاپرک نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|