تنها ترین شاپرک |
|
به نام خدا بود و بعد... مادرم ... من هنوز دختر همان پدرم !!! از آستین بیرون بکِشیَم ، یا دستانت را به رُخم به انتهایم نزدیکترم... مرگ در چار چوب ذهنم مرثیه می خواند و من بی خبر_ خودم می شوم می شوم می شوم مثل شعری که نفس برایت ندارد صدایم به نای آخر نرسیده از دهن افتادم لابد ... درید ن سهم گله نبود که قیچی تیز می کنی برایم دماوند نفس هایش را دود می کند تا چشم از خیال تو بردارم ؟ هنوز یک سال و چند روز نیست که اهلی شده ام هنوز چشمانم را به آب می دهم و دلم را به تو ! یادم نمانده جنگ در سطر چندمش مرا اجیر فرزند خوانده گی ام کرد؟ اصلا .. از این درازتر نبود که کـــــــش بیایم بیایم ...بیایم ..به اینجا برسم که ... توی دهان خودم لال شوم و اعتراف کنم زبان شما را بلدم؟؟! _ شکم سیری گریه هایت با من..باتو ؟ این ابر سر درازی دارد آقا !! می خواهی تو را به رویت بیاورم ؟ چشمانت را نگو که پای نخل ها دخیل کنم و هق هق هایت که در مناجات خمپاره ها خنثی شد ... در ها شاهدند که انگشت نمای شهر شدند ما چند نسل بودیم که به روایت مین در آمدیم ساعت مدام جمعه جمعه جمعه ... و من خودم را صدا می زنم به اشک هات بگو دست از سر من بردارند هنوز برا ی بار اول هایم تکلیف کم دارم دارم دارم مرد می شوم می بینی ؟ به قلم شاپرک مرداد ۸۶ پ.ن حالا من لالائی بخوانم مرد قبیله ستاره هایش ر ا بخواباند . نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|