تنها ترین شاپرک |
|
به نام خدا بود و بعد ..... مادرم
(......) باو رکنطالعم با کفش هائی که پا نمی شوند میانه ی خوبی ندارد از ته فنجان خوانده بودم این دنیا، تشنه تر از آن است که برا ی آمدنت جا باز کند این پیراهن، بیخود بوی یوسف نمی دهد که چاکش کنی به رویت نمی آورم اما با هق هق چشم ها ی تو بارا ن نمی آید حالا تا دلت می خواهد گیسو پریشان کن پای این نخل اینجا من ...من را به رسمیت نمی شناسد مریم دلش برا ی صلیبی که عیسی نمی شود تنگ شده حالا تو خیال بیرون زدن از شعر هایم را نداری؟! ده قدم که برداری ....... روی تابوتی که چند وجب تا گور نمانده " العفو" می خوانم انگا ربه عصر یخبندان رسیده این دندان زیر دنده هائی که نمور گرفته _ خیال نفس کشیدن دارد؟! همین روزها چیزی شبیه آفتاب می شوم تو هم که در نیامدن سنگ همه را به سینه می کوبی کسی به بهانه ی آمدنش نیازی به کور شدن داشت؟نداشت! دستم بشکند که یقه ات را با آسما ن اشتباه گرفتم آخر این پلاک روی سینه ی این شهر سنگینی کرده به گمنامی این خانه عادت دارم ابری تر از آن است که در دلت زار زار ببارد
خواب دیدم، اشک ها یم را به حراج گذاشتی خواب دیدم؟
روی کاغذ آمد به قلم شاپرک
« گاهی این دگرگونی ها مرا به پوچی می رساند»
نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|