تنها ترین شاپرک |
|
به نام خدا بود و بعد...مادرم « با كسي كه خيال آمدن ندارد »
پس تا آخر اين متن تمامم کن. با دختری که ۲۰ سالگیش را به کابوس اشک های شبانه فروخت آه نمی کشد ! حالا می خواهی از گردنه ی همین کوه برآمده باشد و یا دل دریا را هی صدف بکاری طوفان که ساکت شد همین است که می بینی - آسمان نگاهش را به آفتاب نمی فروشد مگر آنکه توشه ای برای سفری بی بازگشت کند پریشانی روزگارت را برقصم که در لحظه ای خاموش با گیسوانم بر شانه شانه ی دختر سنگینی کرده تنها همین شانه ها شاهد بالا کشیدنم بودند از این بالاتر که پاهایم نمیتوانند با تو بزنند ؟! شاید دختری لجباز نگاه مردی باشم که .. شب آمد ..اسب آمد... باران آمد.. اما.... ابن ساعت هم دروغ می گوید بیهوده ثانیه ها را به دوره گردی می فروشد که حال باید هر شب بر دل سپید دفترم سیاه کنم من دیوانه ام ! "از روی این سطر ...۱۰ بار" همین که کلاس اول با دعاهای مادرم بدرقه شد کافی نیست؟!تو چه می گوئی؟ نمره ی مردودی بر گردن پرندگانی است که تابستان را از درختان دبستان چیده اند چه ساده را ست می گوید این که سر به هوا شده ای .. تا دل گنجشک ها را کباب کنی؟! تا لحظه ا ی که کوه از دل آفتاب سرازیر می شد ــ تو نبودی این قیافه داد می زند که هیچ ربطی با روزگارم ندارد دارد زیر سرم نگاه دیگری بلند می شود که بلند تر می شود به روی کسی نمی آورم که ابن تابوت هنوز بوی پیراهنی را می دهد که دخترانش به حرمت پلاک ها ی بی سر زنده به گور می کنند و مادران این خاک و مادران این خاک و مادران.. "هیچ شکسته بندی نبست زخم تو را به آسمان بدوزد" * * * * * جنگ هنوز تمام نشده ! می بینی؟ من هر روز با همین پا برروی مین ها راه می افتم دلم هزار تیکه می شود هزار خوشه و هر تیکه سرزمینی که باید دنبالت بگردم از بس که آبنمان این خانه می رود بالا (سقف آرزوها یم به طبقه ی همکف رسیده که زیر شیر وانی اش مستاجر دارد...!) من از بوی تعفن این لاشه های خیابانی شیمیائی شدم این حرفها به ما نیامده...می دانم دهانم بوی شیری را می دهد که مادر با گریه از من پس گرفت تا این ریلهای خسته به ایستگاهشان برسند این راه خودش را به گمراهی می زند هیچ راهی ...به من نمی رسد!...می رسد؟ حالا شب همینجا تمامم کرد تمام یک نشانی به من بده ! تا صبحی دیگر از پی تو بیدارم کنند
پ.ن با سپاس فراوان از استاد عزیزم (استا د مهدیان) که نوشته هایم
نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خدا بود و بعد ماردم و من بزرگ شدم در میان دستهای کسی که نگذاشت در حسرت گرفتن دست دیگری بمانم "تولدم مبارک" پیغام فصل سرد
كوچكتر از آن بودي كه دنيا براي آمدنت بهانه بیاورد رفتي كه معجزه ی آسمان با شی ؟ همین جا هم می توانستی در دل چشمانم جا باز کنی نیازی به این همه بهانه نبود
از یاد رفته بودم که مرا در اول دی ماه به یاد آوردند شمار روزهاي نيامده ات چنان كاري دستم داد كه امروز هم دست از خیالم بر نمی داری؟ مثل اينكه به اوج رسيده روزهاي دلتنگي از دهان تاريخ افتادم چه باشد آدم ها تنها تقويم گوشه ي ديوار خبر از حال و روزم دارد بهتر است شروع كنم از سرآغاز فصلی سرد به نام خداي روزهاي آمده كه نيامدنت را برايم توجيح مي كند و به نام خداي روزها ی نيامده كه مرا در هر حال بي ياد تو آ رام نمي سازد ......... راستی گفته بودم؟
وقتی به تو فکر می کنم تازه می فهمم که فکر هم می کنم
به استوانه ی مندرج روی لبهایم نگاه دوخته ات تب می شود ولی هنوز هم خیال اینکه نیامدی خیالاتی شدم ؟ نمی روی ؟ چقدر ذهن بیمارم را مشغول کرده است! نگاه خسته ی این مرد تنها نشا نه ای که از او نداشتم د رمیان آجیل های دیشب مدفون شد حالا باید تا سال بعد زنده بمانم ....
پ.ن این پست به "دلایلی" یک روز دیرتر به رو زشد
روی کاغذ آمد به قلم شاپرکنوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|