تنها ترین شاپرک |
|
ما شب را با به نام خدا بود و هیچ کس صبح می کنیم "شب مرگ" چشمانت به حراج کولی های شهر در آمدند تا آه شاعران سوخته را طلب کند و من تاوان این گناه را بر آبروی خاک خواهم ریخت نشسته ام سرازیرم از مرگ و در بی نهایت احساسم "منتظر" تا یکی از گورها نصیبم شود به وسعت نگاهت قسم هنوز ادامه ی دستانم را پیدا نکرده ام هیچ کس در طلب دانستنش نبود حالا تو نیز مرا لای برگ ریز خزان در سکوت ناباورانه ی شب و در ازدحام برف هائی که در هیچ با دمی آب می شوند "تنها بگذار" من قد تمام داشته هایم , نداشته ام تورا دروغ نگو تو قد تمام نرفتن هایت رفتی من چشمهایم به شهادت اعدام می شوند هنوز بال در نیاوردم بر شا نه هایم حسرت پرواز موج می زند به استقامت پاهایم اعتباری نیست می بینی؟ من در پشت میله های زندان تنهائی "از یاد رفته ام" نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خداوند یاس کبود
من برای کسی می نویسم که هرگز نیامد هر وقت باران را به رخت می کشم تو می گوئی آسمان و من که سهم خودم را از آسمان می خواهم تمام فصل های ممکن را در همین وسعتی ناگزیر نشسته است سرم را به روی شانه ات رها کنم و موهایم را به باد بسپارم؟ دارم در سینه ای پای می کوبم که جای مرا کم دارد و من هیچ ندارم - نه فرصتی نه ستاره ای که مدال سینه ام کنی اما شک ندارم اشک های من شروع بارانند تمام سهم من از آسمان مادر ...بود؟ نمی دانم در فصل چندم کتاب سطر اول آشنائی ام پ.ن از آغاز به پایان شروع زیبائی است با تو ..این کتاب تمامی ندارد؟ همین امروز سهم خودم را از آسمان می خواهم فردا که می آئی؟ به دنبال گورهای آماده ۱ ۲ ۳ شماره ات در ذهنم مرور می شود فردا شروعی دوباره است؟ وای چقدر دیر این ساعت که قرار سرش نمی شود باید به لیست خواب های زمستانی ام اضافه شود روی کاغذ آمد به قلم شاپرک پ.ن. چطور دلت اومد تنهام بذاری؟؟؟ نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|