تنها ترین شاپرک |
|
به نام خداوند یاس کبود من براي كسي مي نويسم كه هرگز نيامد
خواب تلخ را به چند روايت معنا كردم و آخر
به همان حكايت هميشگي رسيده ام.... كه تو رفته اي
سخت است باور رفتنت امّا چه مي شود
روزگاربدي است هیچکس میان خنده های تلخ من گریه های پنهانی ام را حس نکرد و كسي هم كه حس كرد مرده بود زمانه ي بدي است خسته ام ... باور کن خسته از اين رفت و آمد هاراستي تو خبر داري از قهر گنجشکها با باغچه حياطمان باغ چه ديشب مرد در سوگ باغبانو با غ سالهاست غم فروشي مي كند كسي آنقدربه فريادش نرسيدكه فريادها در باد تهي شد همه ميروند.. زمانه ي بدي است كسي مر گ كفتر هاي دو كوچه با لاتر را جدي نگرفتچه باشد جدالشاننمي دانم سنگ قبرم را بر روي كدام زمين گرممي نهند كه سرماي وجودم در آن ندميده باشدخا نه هاي زيادي بر سر ويراني آباد شدكاش يكنفر مي آمدمي آمداما يكنفر رفت و خانه در سو گ رفتن اوچند قرباني داد ....... براي آمدنشحساب هاي زيادي پس دادم ندادم اما هيچ وقت شعار ندادم كه زند گي زيباستپ.ن کفشهایت را چرا جا گذاشتی؟ آه ...یادم رفت در ایستگاه اول پاهایت را به آسمان هدیه دادی
نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خداوند ياس و انتظار من برا ي كسي مي نويسم كه هرگز نيامد گاهي اوقات حتي فرار هم با عث نجات من نمي شود بايد بود... بايد ديد ...بايد لمس كرد... شايد اين تنها حقيقت زندگي من باشد و شايد تنها تصورم از مرگ دقايق با هر عبور زخمي را بر وجود نحيفم باقي مي گذارند كه حتي گذر زمان هم آنها را مرحم نمي شود نمي دانم چرا زنده ام ؟ شايد تنها دليل زنده بودنم و جود" اوست " اوي" مهربان من ,در گذر كدام زمان پلك هايت باران را تجربه كرده و مو هايت در گذر از كدام فصل سپيد شده نكند در گذر گاه بودن در كنار من اينگونه شده اي؟ مي دانم فرزند خوبي برايت نبودم اما اما هاي زيادي را بايد پاسخگو باشم نمي دانم در نبود او چه كشيدي اما مي دانم كه چه كشيدم همان آه هاي شبا نه را مي گويم كه هر شب به آغوش آسمان مي پيوست كاش آسمان خانه ي ما مي دانست كه اينجا ستاره اي سو سو نمي زند و كسي را ميهمان آغوشش نمي كرد كه شباهنگام به دنبال ستا ره اش بگردد زيرا اينجا ستاره ها خاموشند نمي دانم كي بود اما بود رفتنش را مي گو يم ! يك...راستي تو بگو روز بود يا شب؟ مگر براي تو فرق مي كند او كه رفت ما جز سياهي چيز ديگري نديديم و اگر هم ديديم همان سياهي بود. شايد ما بيهوده در تكا پوييم شايد ما همان ياد فراموش شده اي باشيم كه تنها با باران آغاز مي شويم زماني كه غبار از سنگ قبر كهنمان شسته مي شود تا نام فراموش گشته مان از پس فصل هاي اندوه نمايان شود شايد تمام زند گي يك حسرت باشد و زند گي تنها زند گي امرز ما با هم مي نشينيم چشم به راه و روزهايمان در چيزي شبيه انتطار خلاصه مي شود و هرگز به اين فكر نمي كنيم كه كدام قسمت سرنوشت ما را به اين سمت سوق داده ؟ راستي تو مي داني ما براي چه زنده ايم
روي كاغذ آمد به قلم شاپرك
نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|