تنها ترین شاپرک |
|
به نام خداوند ياس كبود من برا ي كسي مي نويسم كه هرگز نيامد ف ر ي ا د دلتنگي هايم را پشت كدام هق هق شبانه پنهان مي كني؟ وقتي كه چشمها يم تورا فرياد مي زنند آيا مي داني كه قلب من هوشياري ديروز را ندارد در گوشها يم آنقدر صدا هست كه زمزمه ي تو را نمي شنوم بلند تر سخن بگو و گه گا هي فرياد بزن اينبار كدام بهانه را پيشكش خواسته هايم مي كني؟ آيا ميداني كه من در هيج نخواستن ها تو را مي خواستم؟ شايد باور نكني اما من به صداقت باورش رسيده ام كه به آسمان هم مي شود اعتماد كرد آري صبح است و دوباره روز از نوع د گر مادر به ريحان ها مي گويد صبح به خير و من به صداي دردناك سپيدار سلام مي گويم بگذار بگذريم از تمام تمام ها و از وجود موجود ها بگذار بگذريم شايد اينبار به جاي ساعت در ثانيه گم شويم انگار فرصت براي حادثه از دست رفته است افسوس كه نمي شود من ...تو ..".ما "شويم اين روزها كه شبيه شبا نه هاي من است عجيب دل براي گريه تنگ مي شود .....
روي كاغذ آمد به قلم شاپرك نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خداوند ياس و تنها يي
براي" هيج كس" نوشتن را دوست دارم اما من براي كسي مي نويسم كه هرگز نيامد ,,,,,,,,,,,,,, قاصدکهای وارونه نه!..نمی خواهم همین لحظه های سیاه برای من کافیست. نمی دانم خبر از آسمان ندارم که ابری است یا ..بارانی باران را دوست دارم و شايد بهتر است بگويم عاشق بارانم اما ابرها كه بيايند ابرها همیشه اینجا میهمانند و شاید میزبان خانه ی ما مثل آسمان امروز.. مثل آسمان دیروز.. و مثل آسمان های همیشه اين يك دروغ محذ است و يك خيال واحي كه يك روز آ سما ن خانه ي ما نيز آ فتابي بشود سال ها در پي روزها ....روزها در پي ثانيه ها و ثا نيه ها بی هیچ معنائی می گذرند و من نگران آن دو چشم بارانیم شايد ابرها سر آغازچشمان تو اند؟ زندگي را آن طور مي شناسم كه هست ولي شايد بعد از سالها عادت ، ديگر تكرار مجاز نباشد و شايد عشق، آخرین سقوط زندگی من بود وقتي كه با هزار ترانه آغازش كردم و با يك سكوت به پايان رساندمش من سالياني است كه با سكوت سر مي كنم و شايد هم گه گاهي زندگي من سكوتم را از برگه هاي سپید دفترم كه هر شامگاه بي تو سياه مي شوند آموخته ام در روز ساعت ها در كنار آيينه مي ايستم اما نمي دانم ...چرا هر چه در آيينه نگاه مي كنم خود را نمي شناسم گم مي شوم در خود در ناب ترين لحظه ها ي زند گيم.و اين تنها اعتراف من است و شايد آخرين آن
در برگه هاي دفتر زند گي و هم زمان پایین آخرین برگ خاطرات خواهم نوشت پــــــــــــــــایــــــــــــــــان ديگر بس است تا كي بايد سياه پوش ماند؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ .ن. اگر نگويم كجايم.... كسي به سراغم نخواهد آمد ،و اين يعني سهم من از تنهاييروي كاغذ آمد به قلم شاپرك
آفتاب پرست جونم تفلدت مبارک نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خداوند یاس کبود من برا ی کسی می نویسم که هر گز نیامد
تاب ماندن ندارم اما...می مانم . تاب خواندن ندارم اما ..می خوانم. می مانم..می خوانم...و بازگو خواهم کرد لحظه های تلخ جدائی را دوباره یک شب...چقدر شب ها بی نهایت شده اند.حتی قرص ها هم کاری نمی توانند کنند.انگار چشمهایم با شب دست به یکی کرده اند نمی دانم چه کرده ام حتی نمی دانم چه می کنم.خسته ام ...خسته از روزهای بلند وشب های بی فروغ زندگی .تابستان است فصل رنگ های سیر درختان باغ هم می دانند همه شان با یک آرامش دیگری به استقبالش می روند انگار نه انگار که قرار ا ست نابود شوند از مرگ نمی ترسند شاید این شهامت را از پیرزن خمیده پشت دو خانه آنورتر آموخته اند نمی دانم چرا ؟کاش باغ همیشه بی حصار باقی بماند چون راحتر می شود به پرتگاه رسید پرتگاه کودکیم همان سرا شیبی کوچک بزرگی هایم . البته اگر بزرگ شده باشم!.دیروز کلاغ ها عجیب شلوغ می کردند انگار می خواستند نقل مکان کنند اگر آنها هم بروند باغ کاملا تنها خواهد شد و حتی من آه..امروز.. روز قتل و عام در ختان بلند قامت حاشیه باغ است چه تابستان نفرین شده ای.طاقت دیدن تکه تکه شدنشان را ندارم می روم مثل همیشه به دوردستی که چند فرسخ بیشتر با خانه فاصله ندارد شاید من هم دارم فرار می کنم و شاید همانند کلاغ ها کوچ..نمی دانم ...چند روزی را از خانه دور ماندم گفتم شاید غیبت من دل آنها را برنجاند و حداقل کلاغ ها بیایند اما روزی که بازگشت را تجربه کردم حتی یک نفر نبود که بگوید برای چه رفته ای که آمدنت را دلیلی باشد اما آمدم ..برای آنکه باغ تنها نباشد و نبود درختان را زیاد حس نکند چند بوته ی گل در حاشیه ی باغ کاشتم .دوباره هیاهوی کلاغ ها نمی دانم چه از جان من و باغ می خواهند ..کلاغ های پیر ..کلاغ های سیاه...کلاغ های شوم...یک سنگ از دلم بیرون آوردم و به سمتشان پرتاب کردم مطمئن بودم که دیگر نمی آیند.دیگر هم نیامدند من و باغ بزرگ شدیم بزرگ و بزرگ تر حصار کوچک حاشیه باغ فرو ریخت در ختان بلند تری به آغوش باغ پیوستند و باز هم هیاهوی کلاغ ها اما من از من تنها یک سنگ در آغوش باقی ماند که هر وقت کلاغی آمد تا تنهائیم را بر هم بزند به سمتش پرتاب کنم.و از باغ گذشت و استقامت نمی دانم شاید من اسیر تنهائیم ..؟امشب دلتنگ تر از همیشه ام ..آسمان در گلویم زندانی است دلم از مژه هایم جاریست و چشم هایم در لحظه هزار بار بی تو باریده است کاش من به صبوری باغ بودم به شهامت درخت ها و به گذشت کلاغ ها ...اما حیف که هیچ نیستم وتنها چیزی که هستم ... تنهایم " شاپرک"
الا هه جون به خدا نمی تونم وبلاگت رو باز کنم نمی دونم چرا ارور می ده فدای مهربونیات شم من همیشه به یادتم دلم خیلی برات تنگ شده تورو خدا درستش کن " دوست دارم " نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|