تنها ترین شاپرک |
|
مرگ از دیوار اتاقم به آرامی پائین می آید و من می توانم به راحتی وجودش را حس کنم. امشب از آ ن شب هاست که نجوا های من با خدا تمامی ندارد چه جمع صمیمانه ای !من هستم ...خدا هست...و آری همیشه تنهائی من با خدا آنقدر حرف دارم که می ترسم شبی از این شب ها خدا به من بگوید اگر خدا نیز مرا تنها گذارد ؟اگر خدا بنده ی دیگری را که نیاز مند تر است بیابد، وای بر من ...کاش این شب ها هرگز تمام نشوند آنقدر پلک هایم خسته اند که انگار هزاران سال است رنگ خواب بر آ نها نتا بیده وقتی که چشم باز می کنم و شعله ی تابناک خورشید را بر دیدگانم حس میکنم وای چه نا خود اگاه روزی دیگر شد شبم به اتمام رسید باز هم خوشا به حال من که لا اقل این شب ها را دارم بعضی ها تا دلت بخواهد شب دارند و روز اما حتی ثانیه ای دلتنگ خدا نمی شوند ..................... چه روزها که سپری شد ثانيه ها گذشتند و شب ها بر دیوار خانه آشیانه نمودند ولی افسوس که این شب ها تمامی ندارند من همیشه با شبم اما خد ا، دیگر نیست ، وای چه بر سر این دل آمده؟ دیروز از پی گناهی سنگین ، گذشته را مرور کردم ،از پی تقلبی بزرگ، دفاتر دبستان را ورق زدم باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای؟ شاید نفرین پنجره ها مرا گرفت وقتی که باد می آمد و من بی توجه باد گذاشتم پیشانی دیوار بشکند و صد افسوس که آن روز شیشه ی پنجره را باران شست...من اشک ها ی باران خورده ی شیشه را دیدم و انگار که ندیدم وای بر من... یاد آن حوضچه ی پر ماهی حیا ط همسا یه بخیر و یاد درخت گیلاسش چنان در شوق چیدن گیلاس ها بودم که اصلا به این فکر نکردم که چه بلائی بر سر ماهی ها ی حوضچه خواهد افتاد به این فکر نکردم ما هی ها نیز سهمی از گیلاس ها دارند ...چه بر سر این دل آمده؟ چقدر دیر به خود آمدم راستی شاید آه آن قاصدک پیر مرا گرفت؟زمانی که در باد می رقصید و داشت پیغام یک چشم به راه را به قاصدش میرساند با خود خواهی آن را در دست گرفتم و آرزوی خویش را در گوشهایش نجوا کردم اما از این بی رحمی من آسمان پی برد به ابر ها گفت ببارند باران آمد قاصدک خیس شد نه پیغام مرا برد نه توانست کسی را از چشم به راهی در آورد شاید نفرین آن چشم به راه مرا گرفت که تا کنون منتظرم؟وای که چه کودکی هائی نکرديم ....آن زمان که باید کودک باشیم میخواهیم بزرگ شویم و آن زمان که بزرگیم کودک درون خود را فر یاد می زنیم نمی دانم ...نمی دانم نفرین چه کسی مرا اینگونه نموده است یاد روزهای خردسالی بخیر روزهائی که با شیطنت بر بال پروانه ها نشانه می گذاشتیم شاید آه پروانه ها مرا گرفت که حال اینگونه شاپره ای بال و پر شکسته شده ام همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم روزهائی که سعی می کردم غنچه ی بوته ی گلی را زخمی نکنم ، نا خواسته جان مورچه های بی گناه را میگرفتم نمی دانم ...شاید نفرین این دل مرا گرفت که اینگونه هیران و هراسانش کرده ام که سال هاست بی قراری می کند من حاضرم تواس تمام کارها را بدهم برای پنجره یک قاب جدید بخرم ، برا ي ماهي ها يك سبد گیلاس، و براي چشم به راه خبري از مسافرش بياورم به همراه پروانه ها بر روي دشت به پرواز درآ يم، و براي خونبهاي مورچه ها چند حپه قند در مسير راهشان بگذارم پس تو را قسم به جان این همه ترانه بگو که باز می گردی شاپرک
نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|