تنها ترین شاپرک |
|
کابوس من شبیه زنی است که پناه برده به گوشه ای که چشبیده به دنیا و تمام دیوارش را نوشته هائی نمور پر کده اند که هزار سال بی وقفه هوا می خواند زنی که تمام ثانیه ها را پشت سرش خفه کرده است تا مبادا بیدار شوند کودکان احساس کابوس من شبیه بارانی است از خون زنی که از هر قطره اش درختی می روید بر انحنای پیشانی تاریخ،خونی که میچکد از دستان چرکین تعصب کابوس من شبیه زنی است که می خواهد نباشد اما نمی تواند، می خواهد بمیرد اما نمی تواند، می خواهد نابود شود اما نمی تواند ...من میخواهم به تنهائی قتل و عام ستارها را به نظاره بنشینم من می خواهم به تنهائی گلوی تنگ خاطره ها را با خنجر سکوت جدا کنم.من می خواهم امشب را تا ابد ...برای همیشه در خاطره ها محو کنم من می خواهم به ثانیه ها بیاموزم که می توانند نباشند،من می خواهم به انسان ها بیاموزم که درآسمان می شود تنها به یک ستاره چشم دوخت. من می خواهم به تنهائی مرگ را تجربه کنم در انفجار یک،دو هم آغوشی منو می بخشی؟ نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خداوند یا س و تنها ئی گذر شب پنجشنبه را بسیار کند احساس میکنم ساعات را میشمارم که چه آرام به پیش میروند آوای صدایت را میشناسم،که توان نجات روحم را دارد.روشنائی شهر،خیابانهای طلائی از پنجره ی اتاقم به جهان مادون مینگرم که به چه سرعتی حرکت میکند و چه سرد احساس میشود و من کاملا تنها هستم مگذار تا بمیرم نمی توانم بخوابم و تمامی شب را بیدارم از ورای این اشک ها تلاش میکنم که لبخند بزنم حال که به خود می آیم، وای چه زود روشنائی ها رو به خاموشی گرائیده شد در این شهر خاموش وچه بسیار است سکوت در این اتاق کهنه از وقتی که رفتی از زندگانی من،من انتظار میکشم برای وزش بادی که مطلوبم باشد و به همراه بیاورد شور و عشق ربوده شده ام را اما افسوس تنها چیزی که از برایم به ارمغان آورده تنها همین تنهائی است من دریافته ام برای اولین بار که همه چیز تغییر می کند دیروز من در طلب تنها ماندن بودم و امروز به کسی که در کنارم باشد امشب باران از ورای پنجره ام می بارد و من غمگینانه تکرار می کنم تنها ئی را به معصو میت باران ...... شاپرک نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|