تنها ترین شاپرک |
|
به نام خداوند یاس و مسیح امشب به یاد کودکی هایم بزرگ می شوم مثل آن موقع ها که به یاد بزرگی هایم کوچک بودم باز هم مثل آن موقع ها دور تا دورم را پر از شمع کردم و پاره های تنم را بر روی دیوار دخیل بستم چه خواسته های کوچکی یه شمع برای عروسک یه شمع برای آبنبات چوبی یه شمع برای عینک عزیز جون یه شمع برای رفتن به پارک همراه مامی یه شمع برای بادبادک یه شمع برای آنقدر شمع ها رو خاموش و روشن میکردم تا طفلکی ها خودشون عمرشون تموم می شد و خاموش می شدن اما امشب آرزوهای من بزرگترند اما شمع ها همون شمع هان چه زود خاموش میشن اون موقع ها فکر می کردم شمع ها راس راسی حرفهای منو می شنون و آرزوهامو زود زود برآورده می کند اما غافل از اینکه یکی پشت در نجواهای منو میشنید و اونا رو بر آورده می کرد اما حالا نه دیگه گوشای تیز پرستارم هست نه امشب فقط واسم همین چشمای بارونی مونده با چند تا ورق که اینقدر نوشتم سیاه سیاه شده یه خودکار که اینقدر ازش کار کشیدم پیر شد و این کاغذا که اینقدر ورق زدم جای انگشتام روش مونده ...... کاش یکی اینجا بود و صدای منو میشنید یعدفه سنگینی دستی رو روی شونه هام حس کردم دستای کشیش بود با اینکه زیاد نمی فهمیدم چی میگه اما حسابی آرومم کرد اشکامو پاک کرد دستامو گرفت و آخرین شمعم با حضور اون خاموش شد .... شاپرک "منچستر کلیسای اوور" نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خداوند یاس های کبود بازگشت
نه در رفتن حرکتی بود نه در ما ندن سکوت شاخه ها میل جدائی از ریشه را نداشتند و باد آری باد برگ های بی گناه را به پای چوبه ی دار بر شا خه ها به زجه اعدام می نمود. دوشیزه ی عشق من ما دری بیگا نه است دوشیزه ی عشق من زنی است که خالق رویا های کودکی من و پنا ه گاه شب های بی کسی ام در دامن مرگ است دوشیزه ی عشق من هما نند ستا ره از قلب آسمان خود را فدا می کند شهاب می شود تا یک شب را در آ سمان دلم نور باران کند تا که شا ید تنها مدار ما یوس زند گی ام جاودانه شود. نمی خواستم نام دیگری را بدانم من تنها در پی نام تو بودم و تنها نا می که می خواستم ندانستم. با زمین بیگا نه ام اما می دانم تنها چیزی که مرا با تمام وجود عاقبت در آغوش خوا هد گرفت همین یک مشت خاک است آسمان را دوست داشتم و ابر ها را زیرا همانند دل من گا ه و بی گاه می گیرد و باران و قطره هایش که تنها چیزی است که غبار بی کسی را از من می زداید. و عاشق شبم که تنها مونسم می شود تنهائی سکوت را می پرستم چون زاده ی سکوتم من مجنون گریه های شبا نه ام زیرا مرا به حس بودن نزدیک می کند شاپرک نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خداوند یاس های کبود
.... من سال ها ی سال مثل مسیح در انتظار خنده ی غمگین یک صلیب تا انتهای مرگ درختان نشسته ام تکرار این امید شاید تمام تجربه ی چوبی من است! « شاپرک» نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نا خداوند یاس ها ی کبود آن زمان که با آسمان ابری دلت برق امید شدی بر شام بی رنگی آنگاه که با ساز شکسته ی تنت شور آواز شدی بر دل تنگی آن زمان که سوخته جان خنکا ی مرحمی شدی بر زخم دلی آن زمان که اشک باران گل خنده ی شوقی شدی بر چشم تری به یقین فهرمان قله های عشقی در روزها ی زندگی! شاپرک نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خداوند یاس های کبود
وقتی که اينجا نمي شود حتی تا عروج ساده کبوتر بالا رفت از من سراغ آسمان را نگير. وقتی که اينجا انسان يعنی فقط سی و هفت درجه وجود از من مپرس، جبرييل يا ابليس، کداميک فرشته اند. ديگر به من نگاه نکن... حالا راحت تر شبيه کودکی هايم مي شوم. شبيه وقتی که آسمان يعنی صعود مسخره بادبادک... انسان يعنی مهره دار خونگرم! و عشق يعنی فقط سه حرف و يک بخش!! حالا راحتم بگذار ديگر حريم آرزوهايم بغض کرده است. « شاپرک» نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
به نام خداوند یا س های کبود.... کلاغها که قار قار ميکنند بی خيال آفتاب! تو را ميگفتم. کلاغها که قار قار ميکنند يعنی تو... کاش کلاغها بميرند اصلاً بي خيال مرگ بی خيال کلاغها کلاغهای سياه، کلاغهای پير، کلاغهای باغهای دور ........................... از حرف گذشته بود که رفتی صدای تق تق کفشهايت نه صدای تق تق انگشترت که با هر قدم به ديوار می خورد در کوچه ته نشين شده است و من به اين فکر می کنم که آن روز چه وقت خودم بود؟ تمام وجودم نخ کش شده است از بس که در و ديوار اين خانه به من چنگ زده اند باد در را هل می دهد در با زجه بسته می شود و باز قاب عکس تو محکم بر زمين می خورد خوب شد قبلا شيشه قابت را شکسته بودم وگرنه ...تق تق چيزی شبيه انگشتر پشت در صدا می کند و من از جلوی آينه می گريزم تا مبادا زشت شوم در را که باز می کنم کاغذی بر زمين می افتد اعلا میه ایست که نا م و نشان مرا در خود زندانی کرده چه زود یک سال گذشت نگاهی به آن می اندازم من در زمان گم شده ام بیچا ره من حتی روح من نیز تو را جستجو میکند آه کاش می فهمیدم من یک روح سر گردانم که در زمان محو شده ام حتی یک نفر هم یا دش نبود سال قبل من در کنارشان بودم کار همیشگی من شده شاید سال بعد هم دوباره بیایم شاید یک نفر به یادم باشد در راه رو که بسته میشود صدائی می آید آن صدای من است.... کاش نمی رفتی چقدر خانه بی تو تاريک است نوشته شده توسط غزل خلعتبری تاریخ و ساعت |+|
|